بشنـو این نی چون شکــایت میکـــنـد از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــیکــــنـد کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــدهانـد در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــدهانـد سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم جفــت بــدحالان و خوشحالان شـــدم هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من از درون مـن نجســت اســـرار مــن ســـر مــن از نالـــهی مـــن دور نیست لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...
چهارده سالم بود که یه داستان عاشقانه ی بلند شروع شد...
اوایل از اینکه با پسری دوست شم بیزار بودم...اما نمیدونم این یقینا خواست سرنوشت بود که من با محمد آشنا شم.. اون موقع محمد فقط هفده سالش بود.. اما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از یه خانواده ی متدین. چند ماهی با هم دوست بودیم.یه دوستیه پاک پاک....اون موقعا همه چی پاک تر از الان بود...
با سلام
ما قصد بر اين داريم بروزترين مطالب روز دنياي را گرد هم بياوريم
اميدواريم كه مطالب مورد پسندتان قرار بگيرد
شما ميتوانيد با ارسال نظر و پيشنهاد خود ما را در پيشرفت وبسايت همياري كنيد